آرشيو براي دی, ۱۳۸۶

دی
۲۷

دی
۲۷

دی
۲۷

یاد گذشته های دور …

نمیدونم چی شده امشب دلم هوای تکیه محله شهر رو کرده … نمیدونم

یا حق

دی
۲۵

حسین کانگورو …

ایندفعه رو فقط و فقط بخاطر حمید کامنتت رو تایید کردم . وگرنه یکبار دیگه به من توهین کنی ، اون رباعی رو که حمید واست سرود میذارم تو وبلاگ تا حالت جا بیاد ها . اون اگه لااقل آخر شب میرفت دوش میگرفت تو که ماهی یکبار هم نمیرفتی و به زور میفرستادنت تو حموم . در ضمن تو برو با همون کانگوروها بچرخ ، تو رو چه به پشمک و پشمالوها … هـــــا

دی
۲۵

برمیگردیمان !

بالاخره با هر بدبختی بود برگشتیم . حالا با چی و چجوری و چند ساعت تو راه بودیم و چه کلاهی سرمون رفت ، بماند . ولی دوباره من و محسن اومدیم و روز از نو و روزی از نو …

الان هم که اومدم دیدم دوست خوبم حسین موسوی از اون ته !!! دنیا قدم رنجه فرمودن و سری به کلبه خرابه ما زدن …


( یادش بخیر : ساری ، دفتر شرکت الگوی امروز - اجرای امروز ، سال ۸۴ )

حسین جان خیلی ممنون . کی میگه فراموش شده ای ؟ با مهدی غنی زاده همیشه ذکر خیرت هست . ایشالا هر جا که هستی خوب و خوش و سلامت و موفق باشی . راستی اون موجود پشمالو !!! هم خوبه . جات واقعا تو عروسیش خالی بود . ما که راستشو بخوای رفته بودیم واسه کمک !؟ ، ولی خب خدا رو شکر خودش یک تنه همه رو حریف شد … (!!!)
ایشالا اگه خدا بخواد شاید آخر هفته واسه تاسوعا و عاشورا با مهدی بریم ساری و یه سر بهش بزنیم .
راستی تاسوعا و عاشورای سال ۸۳ ( هتل هایت ، قائمشهر ، ساری ) هیچ وقت از یادم نمیره . تو چطور ؟؟؟

بازم اینجا سر بزن . فقط از بابت کامنتها شرمده م . چون دست من نیست و جناب عالیجناب ترده اونا رو تایید یا رد میکنه . حالا این دفعه با سانسور زیر سبیلی رد کرد ، ولی دفعه بعد رو قول نمیدم . موفق باشی و … خداااااااااااااااااااااااااااااافظ

یا حق

دی
۲۲

گرفتار …

با این وضعیت بد آب و هوا و بسته بودن فرودگاهها ، مثل اینکه حالاحالاها کرمان موندگارم . خدا کنه هر چه زودتر یه فرجی بشه بتونیم برگردیم . حالا من هیچی ، این محسن خان دو هفته ست میخواد بیاد تهران نمیتونه . به همین خاطر هم دچار دیپرس شدید شده . مشکل خودمون کم بود ، حالا اینو چکارش کنم ؟؟؟

دی
۲۱

زمستان …



زمستون، تن عریون باغچه چون بیابون
درختا با پاهای برهنه زیر بارون
نمیدونی تو که عاشق نبودی
چه سخته مرگ گل برای گلدون
گل و گلدون چه شب ها نشستن بی بهانه
واسه هم قصه گفتن عاشقانه
چه تلخه چه تلخه، باید تنها بمونه قلب گلدون
مثل من که بی تو نشستم زیر بارون زمستون
زمستون، برای تو قشنگه پشت شیشه
بهاره، زمستونها برای تو همیشه
تو مثل من زمستونی نداری
که باشه لحظه چشم انتظاری
گلدون خالی ندیدی نشسته زیر بارون
گلهای کاغذی داری تو گلدون
تو عاشق نبودی
ببینی تلخه روزهای جدایی
چه سخته چه سخته
بشینم بی تو با چشمای گریون

برای شنیدن آهنگ زمستون از افشین مقدم اینجا را کلیک کنید .

یا حق

دی
۲۰

در دلِ عالم …

بازم اومدم کرمان که واسه روز اول محرم شله زرد بپزیم و دو سه روزی آب و هوا عوض کنم …


ادامه مطلب »

دی
۱۵

رضا هم رفت …

بالاخره داش رضای ما هم ازدواج کرد و به رحمت ایزدی پیوست ! ( به قول دوستان رفت تو باقالی ها !!! ) . ما هم رفتیم ساری تا هم کمکی داده باشیم و هم شامی بخوریم و هم فاتحه ای برای این مغفور طلب کنیم و هم پیچ و تاب و حرکات ناموزونی از خودمون در کنیم !!! و … الخ .

ادامه مطلب »

دی
۱۳

عمق فاجعه !!!

دی
۱۲

برررررررررررررررررف …

برف برف برف برف برف برف برف برف برف برف برف برف برف برف برف برف برف برف برف برف برف برف برف برف برف برف برف برف برف برف برف برف برف برف برف برف برف برف برف برف برف برف برف برف برف برف برف برف برف برف برف برف برف برف برف

دی
۹

تعطیلات …

پس از مدتها ( شاید بیش از یکسال و نیم ) دو روز تعطیلات عید غدیر رو با محسن و مهدی رفتیم ساری ( جای وحید هم که واقعا خالی بود )، و اینبار هم میهمان خانواده گرم و صمیمی غنی زاده بودیم . واقعا دلم برای اونجا تنگ شده بود . برای کوه و جنگل و دریا ( هر چند که کوه و جنگل رو بیشتر از دریا دوست دارم )، و برای دوستان باحال قدیمی . همون روز اول با حاج محمد رفتیم کوه . جایی که تابستونها چشم چیزی غیر از سبزی جنگل و درخت نمیبینه ، تو زمستون یکسره سفید و پوشیده از برفه …

( ارتفاعت البرز - منطقه زیبای کیاسر واقع در استان مازندران. قله پرشکوه دماوند در سمت چپ تصویر مشخص است. )

 

و چقدر خوش گذشت . خداییش حاج محمد غنی زاده واقعا سالاره ، با داشتن بیش از ۶۰ سال سن دلش از ما جوونهایی که باهاش بودیم شادتره . ایشالا که سالیان سال عمرش طولانی و پربرکت و سایه ش بر سر همه مستدام …

برگشت هم که دریا بود و شب هم مهمونی و جشن تولد و آخر شب هم جنگل و مثلا شکار . هرچند که شکار و صیدی پیدا نشد و شکارچیان محترم دست از پا درازتر به خونه برگشتیم ، ولی گشت شبانه در جنگل و سوز و سرما و گیرکردن ماشین در گل و لای و … خلاصه تجدید خاطره ای بود از سالهای قبل و چقدر خوش گذشت . ولی باز هم تانک خودش رو نشون داد که از این به قول بچه ها خمپاره انداز !!! خیلی مردتره و خودش که جایی گیر نمیکنه که هیچ ، در گل گیر کرده ها رو هم بیرون میکشه ( باید بفروشمش و یکی دیگه بهترش رو بگیرم که جلوی تانک کم نیاره !!! ) .
روز عید هم که داش رضا برای آخر هفته دعوت کرد واسه مراسم عروسیش ( یا بهتر بگم ختم !!! ) . اینم دیگه داره نفسهای آخرش رو میکشه . اگه قسمت باشه دوباره بریم ساری تا یه فاتحه ای ، چیزی واسه این مرحوم نامغفور طلب کنیم …

 

یا حق

دی
۶

ما داریم میریم …

دیگه نوبت توئه ، بمونی در انتظار
دوتا پا قرض میکنم ، میذارم پا بفرار
بشین چشم براه من ، میرم دنبال خوشی
تا توباشی که دیگه بیخیال من نشی … ها

دی
۵

گفتم غم تو دارم …

سلام . بازم این آقا محسن گل امشب منو تو روی دروایستی با خواجه قرار داد و یه فال گرفت ، و مجبورم کرده بهش عمل کنم ؛ خدا خودش به خیر بگذرونه …

دیوان رو که باز کرد این غزل اومد :

گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید ، گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآید
گفتم ز مهرورزان رسم وفا بیاموز ، گفتا ز خوبرویان این کار کمتر آید
گفتم که بر خیالت راه نظر ببندم ، گفتا که شب رو است او از راه دیگر آید
گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد ، گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید
گفتم خوشا هوایی کز باد صبح خیزد ، گفتا خنک نسیمی کز کوی دلبر آید
گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت ، گفتا تو بندگی کن کو بنده پرور آید
گفتم دل رحیمت کی عزم صلح دارد ، گفتا مگوی با کس تا وقت آن درآید
گفتم زمان عشرت دیدی که چون سر آمد ، گفتا خموش حافظ کاین غصه هم سر آید

و شاهدش :

بر سر آنم که گر ز دست برآید ، دست به کاری زنم که غصه سر آید
خلوت دل نیست جای صحبت اضداد ، دیو چو بیرون رود فرشته درآید
صحبت حکام ظلمت شب یلداست ، نور ز خورشید جوی بو که برآید
بر در ارباب بی‌مروت دنیا ، چند نشینی که خواجه کی به درآید
ترک گدایی مکن که گنج بیابی ، از نظر ره روی که در گذر آید
صالح و طالح متاع خویش نمودند ، تا که قبول افتد و که در نظر آید
بلبل عاشق تو عمر خواه که آخر ، باغ شود سبز و شاخ گل به بر آید
غفلت حافظ در این سراچه عجب نیست ، هر که به میخانه رفت بی‌خبر آید

و این هم شاهد دومش :

دست از طلب ندارم تا کام من برآید ، یا تن رسد به جانان یا جان ز تن برآید
بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگر ، کز آتش درونم دود از کفن برآید
بنمای رخ که خلقی واله شوند و حیران ، بگشای لب که فریاد از مرد و زن برآید
جان بر لب است و حسرت در دل که از لبانش ، نگرفته هیچ کامی جان از بدن برآید
از حسرت دهانش آمد به تنگ جانم ، خود کام تنگدستان کی زان دهن برآید
گویند ذکر خیرش در خیل عشقبازان ، هر جا که نام حافظ در انجمن برآید

و … بگذریم . این چند روز در حال جابجایی بودم و کل سایت تق و لق بود ( و تا یادم نرفته از جاوید خان گل گلاب تشکر کنم که چند روزی که نبودم یه دستی به سر و روی وبلاگ کشید و از همه مهمتر یه هاست خوب واسه سایت گرفت و جابجا شدیم ؛ الهی پیر شی جوون ) ، ایشالا بعد از تعطیلات برگردم و حرکتی نو شروع کنم . راستی پیشاپیش عید غدیر مبارک …

یا حق


کلیک کنید …

چهارشنبه ۲۹ / آبان

WERWOLF

۳۲

پنجشنبه ۹ / خرداد

.
عالیجناب ترده ۳۲ ساله شد … هـــا

www.tardeh.com

شنبه ۲۱ / اردیبهشت

.
عالیجناب ترده.کام شد … هـــا

ها ها ها ها …

یکشنبه ۱۸ / فروردین

سال نو …

پنجشنبه ۱ / فروردین

مبارک مبارک مبارک مبارک مبارک مبارک مبارک مبارک مبارک مبارک مبارک مبارک مبارک مبارک مبارک مبارک مبارک مبارک مبارک مبارک مبارک مبارک مبارک مبارک مبارک مبارک مبارک مبارک مبارک مبارک … ها

سنگ نوشته …

شنبه ۱۳ / بهمن

بر روی سنگ نوشتم : دوستت دارم
ای الهی همون سنگ بخوره تو سرت که این چیزا حالیت نمیشه … ها

نامرد …

جمعه ۱۲ / بهمن

اصولاً ، اساساً و کلاً دخترا نامردن . چون اگه مرد بودن که دختر نمیشدن ، میشدن پسر … ها

کلاس اول …

پنجشنبه ۱۱ / بهمن

روباهی به زاغی گفت: به به، چه دمی، چه سری، عجب پائی!
زاغ عصبانی شد و گفت: بی تربیت! خجالت بکش! اون موقع من کلاس اول بودم. الان شوهر دارم …
… ها

عشقولنگ

سه شنبه ۹ / بهمن

این عشقولی منه … ها

اندر حکایت …

جمعه ۵ / بهمن

اندر حکایت آفرینش ، باز یاد این سخن فردوسی پاکزاد افتادم :

زن و اژدهـــــا هر دو در خاک به
جهان پاک از این هر دو ناپاک به

یادم باشه ایندفه رفتم طوس ، دو تا ماچ آبدار به مزارش بچسبونم … ها