آرشيو براي آذر, ۱۳۸۶

آذر
۱۳

روز وصل دوستداران یاد باد …

امشب محسن یهویی بدون مقدمه گفت : سی ثانیه وقت داری یه نیت بکنی . منم هنوز تو شیش و بش نیت کردن بودم که دیوان خواجه رو باز کرد و این غزل اومد :

روز وصل دوستداران یاد باد ؛ یاد باد آن روزگاران یاد باد
کامم از تلخی غم چون زهر گشت ؛ بانگ نوش شادخواران یاد باد
گر چه یاران فارغند از یاد من ؛ از من ایشان را هزاران یاد باد
مبتلا گشتم در این بند و بلا ؛ کوشش آن حق گزاران یاد باد
گر چه صد رود است در چشمم مدام ؛ زنده رود باغ کاران یاد باد
راز حافظ بعد از این ناگفته ماند ؛ ای دریغا رازداران یاد باد

و شاهدش هم این بود :

جمالت آفتاب هر نظر باد ؛ ز خوبی روی خوبت خوبتر باد
همای زلف شاهین شهپرت را ؛ دل شاهان عالم زیر پر باد
کسی کو بسته زلفت نباشد ؛ چو زلفت درهم و زیر و زبر باد
دلی کو عاشق رویت نباشد ؛ همیشه غرقه در خون جگر باد
بتا چون غمزه‌ات ناوک فشاند ؛ دل مجروح من پیشش سپر باد
چو لعل شکرینت بوسه بخشد ؛ مذاق جان من ز او پرشکر باد
مرا از توست هر دم تازه عشقی ؛ تو را هر ساعتی حسنی دگر باد
به جان مشتاق روی توست حافظ ؛ تو را در حال مشتاقان نظر باد

وقتی تموم شد گفت : هنوزم قهری ؟ منم …

یا حق

آذر
۱۲

اولین برف …

دیشب اولین برف بارید و زمستون زودتر از موقع اومد . من و محسن هم ساعت یک نصف شب شال و کلاه کردیم و سوار تانک شدیم و رفتیم برف بازی . جای وحید و مِهدی واقعا خالی بود . هر چند که اون دوتا الان تو ارمنستان تا گردن تو برف هستن …
خدا کنه امسال برف حسابی بباره ، تا با بچه ها بزنیم به برف . اونم با دو تا تانک !!! هرچند که دومی بیشتر شبیه به موشک اندازه تا تانک . همینجوری پیش بره به امید خدا یواش یواش یه لشکر زرهی راه میندازیم …

یا حق

آذر
۱۰

حاج مبارک چلاق میشود …

ماه قبل ، دفعه اول که رفت سفر فرنگ ، چون منو با خودش برد ، بهش خیلی خوش گذشت ؛ اما دفعه دوم چون منو با خودش نبرد ، افتاد و دندونش شکست … نه ببخشید ، خورد زمین و پاش چلاق شد . نوش جونش . تا این باشه منو همیشه با خودش ببره … ها

آذر
۱۰

بعد از پنجاه روز …

درست پنجاه روزه که چیزی ننوشتم . بعدِ فوت بابا ، که درگیر مراسم بودم و بعد از اون هم که همش در سفر بودم ، داخله و خارجه!!! امشب هم خدا خیر به محسن بده که یادم انداخت مثلا وبلاگی داریم ( خیر سرمون ) …
قبل از همه چیز یه تشکر مفصل و جانانه دارم از همه اقوام و دوستان بامرام و باصفا ، علی الخصوص بچه همسایه ها که واسه مراسم سنگ تموم گذاشتن و هیچ کم نذاشتن ؛ دم همشون گرم ، ایشالا که هیچوقت غم نبینن …
توی این پنجاه روز هم اینقدر اتفاقهای جورواجور فتاده که نمیدونم از کدومشون بنویسم . الان هم که با پای وبال گردن! نشستم و دارم به اتفاقاتی که پشت سر گذاشتم فکر میکنم ، و سعی میکنم تو اولین فرصت بذارمشون تو وبلاگ …

یا حق

آذر
۱۰

بازگشت عالیجناب ترده …

برگشتم ؛ به کوری چشم همه دشمنان و بدخواهان بعد از پنجاه روز برگشتم تا خواری باشم به چشم اونایی که چشم دیدن منو ندارن … ها


کلیک کنید …

چهارشنبه ۲۹ / آبان

WERWOLF

۳۲

پنجشنبه ۹ / خرداد

.
عالیجناب ترده ۳۲ ساله شد … هـــا

www.tardeh.com

شنبه ۲۱ / اردیبهشت

.
عالیجناب ترده.کام شد … هـــا

ها ها ها ها …

یکشنبه ۱۸ / فروردین

سال نو …

پنجشنبه ۱ / فروردین

مبارک مبارک مبارک مبارک مبارک مبارک مبارک مبارک مبارک مبارک مبارک مبارک مبارک مبارک مبارک مبارک مبارک مبارک مبارک مبارک مبارک مبارک مبارک مبارک مبارک مبارک مبارک مبارک مبارک مبارک … ها

سنگ نوشته …

شنبه ۱۳ / بهمن

بر روی سنگ نوشتم : دوستت دارم
ای الهی همون سنگ بخوره تو سرت که این چیزا حالیت نمیشه … ها

نامرد …

جمعه ۱۲ / بهمن

اصولاً ، اساساً و کلاً دخترا نامردن . چون اگه مرد بودن که دختر نمیشدن ، میشدن پسر … ها

کلاس اول …

پنجشنبه ۱۱ / بهمن

روباهی به زاغی گفت: به به، چه دمی، چه سری، عجب پائی!
زاغ عصبانی شد و گفت: بی تربیت! خجالت بکش! اون موقع من کلاس اول بودم. الان شوهر دارم …
… ها

عشقولنگ

سه شنبه ۹ / بهمن

این عشقولی منه … ها

اندر حکایت …

جمعه ۵ / بهمن

اندر حکایت آفرینش ، باز یاد این سخن فردوسی پاکزاد افتادم :

زن و اژدهـــــا هر دو در خاک به
جهان پاک از این هر دو ناپاک به

یادم باشه ایندفه رفتم طوس ، دو تا ماچ آبدار به مزارش بچسبونم … ها