امشب محسن یهویی بدون مقدمه گفت : سی ثانیه وقت داری یه نیت بکنی . منم هنوز تو شیش و بش نیت کردن بودم که دیوان خواجه رو باز کرد و این غزل اومد :
روز وصل دوستداران یاد باد ؛ یاد باد آن روزگاران یاد باد
کامم از تلخی غم چون زهر گشت ؛ بانگ نوش شادخواران یاد باد
گر چه یاران فارغند از یاد من ؛ از من ایشان را هزاران یاد باد
مبتلا گشتم در این بند و بلا ؛ کوشش آن حق گزاران یاد باد
گر چه صد رود است در چشمم مدام ؛ زنده رود باغ کاران یاد باد
راز حافظ بعد از این ناگفته ماند ؛ ای دریغا رازداران یاد باد
و شاهدش هم این بود :
جمالت آفتاب هر نظر باد ؛ ز خوبی روی خوبت خوبتر باد
همای زلف شاهین شهپرت را ؛ دل شاهان عالم زیر پر باد
کسی کو بسته زلفت نباشد ؛ چو زلفت درهم و زیر و زبر باد
دلی کو عاشق رویت نباشد ؛ همیشه غرقه در خون جگر باد
بتا چون غمزهات ناوک فشاند ؛ دل مجروح من پیشش سپر باد
چو لعل شکرینت بوسه بخشد ؛ مذاق جان من ز او پرشکر باد
مرا از توست هر دم تازه عشقی ؛ تو را هر ساعتی حسنی دگر باد
به جان مشتاق روی توست حافظ ؛ تو را در حال مشتاقان نظر باد
وقتی تموم شد گفت : هنوزم قهری ؟ منم …
یا حق
دیشب اولین برف بارید و زمستون زودتر از موقع اومد . من و محسن هم ساعت یک نصف شب شال و کلاه کردیم و سوار تانک شدیم و رفتیم برف بازی . جای وحید و مِهدی واقعا خالی بود . هر چند که اون دوتا الان تو ارمنستان تا گردن تو برف هستن …
خدا کنه امسال برف حسابی بباره ، تا با بچه ها بزنیم به برف . اونم با دو تا تانک !!! هرچند که دومی بیشتر شبیه به موشک اندازه تا تانک . همینجوری پیش بره به امید خدا یواش یواش یه لشکر زرهی راه میندازیم …
یا حق
ماه قبل ، دفعه اول که رفت سفر فرنگ ، چون منو با خودش برد ، بهش خیلی خوش گذشت ؛ اما دفعه دوم چون منو با خودش نبرد ، افتاد و دندونش شکست … نه ببخشید ، خورد زمین و پاش چلاق شد . نوش جونش . تا این باشه منو همیشه با خودش ببره … ها
درست پنجاه روزه که چیزی ننوشتم . بعدِ فوت بابا ، که درگیر مراسم بودم و بعد از اون هم که همش در سفر بودم ، داخله و خارجه!!! امشب هم خدا خیر به محسن بده که یادم انداخت مثلا وبلاگی داریم ( خیر سرمون ) …
قبل از همه چیز یه تشکر مفصل و جانانه دارم از همه اقوام و دوستان بامرام و باصفا ، علی الخصوص بچه همسایه ها که واسه مراسم سنگ تموم گذاشتن و هیچ کم نذاشتن ؛ دم همشون گرم ، ایشالا که هیچوقت غم نبینن …
توی این پنجاه روز هم اینقدر اتفاقهای جورواجور فتاده که نمیدونم از کدومشون بنویسم . الان هم که با پای وبال گردن! نشستم و دارم به اتفاقاتی که پشت سر گذاشتم فکر میکنم ، و سعی میکنم تو اولین فرصت بذارمشون تو وبلاگ …
یا حق
برگشتم ؛ به کوری چشم همه دشمنان و بدخواهان بعد از پنجاه روز برگشتم تا خواری باشم به چشم اونایی که چشم دیدن منو ندارن … ها