
سه روز پیش … بابا همه ما رو گذاشت و رفت … رفت پیش معبودش … رفت پیش خدا …
… روحش شاد
یا حق

سه روز پیش … بابا همه ما رو گذاشت و رفت … رفت پیش معبودش … رفت پیش خدا …
… روحش شاد
یا حق

عید فطر مبارک …
یه ماه رمضان دیگه هم اومد و رفت . راستی که چطور روزها مثل برق میگذرن . این چند روز اینقدر مشغول بودم که تموم شدن این ماه رو اصلا نفهمیدم . سرم هم اینقدر گرم کار بود که اومدن سرمای پاییز رو حس نکردم ، مثل اینکه واقعا هوا داره سرد میشه . حتی وقت نکردم یه سر به وبلاگ بزنم . هنوز کار قبلی ادامه داره که مَهدی ، دوست چندین ساله ( و بهتره بگم قدیمیترین ؛ از اول دبیرستان ، بعد دانشگاه و تا الان ) کار بانک سامان رو پیشنهاد داد و دست ما رو بند کرد . اونم چه کاری . فعلا که مجبوریم به خاطر زمینهای فوتبال تمام این شهر بی در و پیکر رو بچرخیم و توی هر منطقه و محله چندتا ورزشگاه یا زمین فوتبال بسازیم ( شعار بچه های کارگاه شده : ” ما تهران را چمن میکنیم !!! ” تا الان که مینویسم بالای ۷۰ هزار مترمربع کار کردیم و حداقل ۱۰۰هزار مترمربع رو شاخشه ) ؛ و قرار بود بعد از این پروژه اگه خدا خواست بریم سر یه کار متمرکز . دیگه خسته شدیم از این همه چرخیدن تو این شهر ، اما مثل اینکه از یک جا موندن خبری نیست ، چون کار جدید نه فقط در تهران ، که در خیلی از شهرهای ایران هست و باید بریم ایرانگردی … ( برای شروع ، دوازده تاش تو تهرانه ، سه تا کرج ، دو تا مشهد ؛ ارومیه و بندرعباس و یزد و قم هم هر کدوم یکی ، خدا آخر و عاقبت ما رو برای بقیه جاها ختم به خیر کنه … آمین ) . اینجور که پیش میره سال آینده احتمالا باید بریم واسه دور دنیا !!! خدا رو چه دیدی …
راستی لوگوی این نوشته رو به انتخاب وحید ، یک بیت از یکی از غزلهای مولانا گذاشتم ، که متن کاملش رو آخر نوشته میارم . سالها قبل هم علیرضا عصار ، وقتی که تازه کارش رو شروع کرده بود ، ترانه اون رو به نام عیدانه خونده که اون رو هم واسه شنیدن میذارم تو سایت . برای شنیدنش اینجا رو کلیک کنید …
معشوقه به سامان شد تا باد چنین بادا ؛ کفرش همه ایمان شد تا باد چنین بادا
ملکی که پریشان شد از شومی شیطان شد ؛ باز آن سلیمان شد تا باد چنین بادا
یاری که دلم خستی در بر رخ ما بستی ؛ غمخواره یاران شد تا باد چنین بادا
هم باده جدا خوردی هم عیش جدا کردی ؛ نک سرده مهمان شد تا باد چنین بادا
زان طلعت شاهانه زان مشعله ی خانه ؛ هر گوشه چو میدان شد تا باد چنین بادا
زان خشم دروغینش زان شیوه شیرینش ؛ عالم شکرستان شد تا باد چنین بادا
شب رفت صبوح آمد غم رفت فتوح آمد ؛ خورشید درخشان شد تا باد چنین بادا
از دولت محزونان وز همت مجنونان ؛ آن سلسله جنبان شد تا باد چنین بادا
عید آمد و عید آمد یاری که رمید آمد ؛ عیدانه فراوان شد تا باد چنین بادا
ای مطرب صاحب دل در زیر مکن منزل ؛ کان زهره به میزان شد تا باد چنین بادا
درویش فریدون شد هم کیسه قارون شد ؛ همکاسه سلطان شد تا باد چنین بادا
آن باد هوا را بین ز افسون لب شیرین ؛ با نای در افغان شد تا باد چنین بادا
فرعون بدان سختی با آن همه بدبختی ؛ نک موسی عمران شد تا باد چنین بادا
آن گرگ بدان زشتی با جهل و فرامشتی ؛ نک یوسف کنعان شد تا باد چنین بادا
شمس الحق تبریزی از بس که درآمیزی ؛ تبریز خراسان شد تا باد چنین بادا
از اسلم شیطانی شد نفس تو ربانی ؛ ابلیس مسلمان شد تا باد چنین بادا
آن ماه چو تابان شد کونین گلستان شد ؛ اشخاص همه جان شد تا باد چنین بادا
بر روح برافزودی تا بود چنین بودی ؛ فرّ تو فروزان شد تا باد چنین بادا
قهرش همه رحمت شد زهرش همه شربت شد ؛ ابرش شکرافشان شد تا باد چنین بادا
از کاخ چه رنگستش وز شاخ چه تنگستش ؛ این گاو چو قربان شد تا باد چنین بادا
ارضی چو سمایی شد مقصودِ سنایی شد ؛ این بود همه آن شد تا باد چنین بادا
خاموش که سرمستم بربست کسی دستم ؛ اندیشه پریشان شد تا باد چنین بادا
عید همه مبارک ، طاعات و عبادات هم مقبول درگاه حق …
یا حق
درهای بهشت داره بسته میشه … بپا یه وقت لای در گیر نکنی … ها


بالاخره بعد از مدتها وردپرس وبلاگ رو آپدیت کردم . اینقده غرقش شدم که از ۱۲ شب تا ۸ صبح از جلوی سیستم تکون نخوردم . یه دست کوچولو هم به سر و روی ظاهر وبلاگ کشیدم . وردپرس نه فقط برای وبلاگ نویسی که برای ساختن گالری هم عالیه ، علی الخصوص ورژن جدید ۲٫۳ که تازه ۳ روزه اومده . اگه وقت داشته باشم بخش گالری سایت رو ( که خیلی وقته میخوام آپدیتش کنم ) بر پایه وردپرس خواهم ساخت ، البته اگه وقت داشته باشم ! فعلا که خیلی درگیر کارهام هستم …
یا حق
وحید اومد ، علی رفت . وحید اومد که بمونه و به من کمک کنه ، و علی رفت بلاد خارجه! که درسش رو ادامه بده . امیدوارم که موفق باشه ، هر چند هر کس که به دنبال تحصیل علم باشه ، هیچ وقت ضرر نمیکنه ؛ حتی توی غربت … که محمد (ص) هم میفرماید : در طلب علم باشید ، حتی اگر در چین باشد … البته علی چین نرفته ، رفته جایی یه کمی نزدیکتر … علی جان هر جا هستی پیروز و شاد باشی . راستی کامنت یادت نره … آره
یا حق
من در تعجبم این حمید چجوری ۲۰ سال درس خونده ؟ هر کی فهمید به منم بگه … ها

معلم عزیز ، سرکار خانم ربانی ، سلام ؛
۲۴ سال گذشت ؛ از اولین روز مهر ماه سال ۱۳۶۲ ، سالی که پا به دنیای جدید گذاشتم . به مدرسه ، به دبستان ، به کلاس اول …
باز هم ماه مهر آمد و مدرسه ها باز شد . هر سال در این روز یاد تو میفتم ، و یاد روزی که بر سر کلاس تو نشستم . بر روی آن میز و نیمکت چوبی سه نفره ، با دو تا پسر بچه مثل خودم ، با کله هایی که با نمره ۸ ماشین شده بود ، و چشمانی که یا خیس گریه بود ، یا از تعجب گرد شده بود ، و یا مثل من که برق کنجکاوی و شرارت در آن پیدا بود …
جالب است ، روز اول بچه های کلاس اولی گریه میکنند . اما برعکس خیلی از بچه ها که پشت والدینشان پنهان شده بودند و زار میزدند ، من با تعجب دست بابا را میکشیدم که ” چرا بقیه گریه میکنن ؟ مگه مدرسه گریه داره ؟ ” درسته معلم عزیزم ، من آنروز گریه نکردم . آخر چگونه از یک پسر بچه شیطان و کنجکاو که همیشه به دنبال کشف چیزهای تازه بود انتظار داشتی گریه کند ؟ اما این پسر بچه شرور وقتی که بزرگ شد ، با کوچکترین چیزی دلش گرفت و زار زار گریه کرد …
یاد گچ و تخته سیاه به خیر ، که مثل الان خبری از وایت برد و ماژیک نبود ، که میبایست اول هر زنگ به دفتر مدرسه میرفتی و از ناظم گچ میگرفتی ، چند تا دونه سفید ، و از هر رنگِ گچ رنگی یکی ، برای اِعراب و نشانه ها ، که میبایست سی چهل پسر بچه قد و نیم قد و نسبتا خنگ ! را شیر فهم کنی ، که بابا آب داد و دارا انار دارد …
راستی مادر هنوز دفترهای مشق آن سالها را نگه داشته است ، و دفتر دیکته ای که پُر است از ۲۰ و صد آفرین هایت ، و کارت های تشویق هزار آفرین و کارنامه ای که همه نمرات هر سه ثلث آن ۲۰ است و … که همه را در آلبوم خاطراتم نگه داشته است …
یادم هست همیشه میگفتی دلت میخواد که من دکتر شوم تا وقتی مریض شدی ، برای معالجه به مطبم بیایی ، اما اینگونه نشد و سوگلی کلاست راهی دیگر را در پیش گرفت . آخر از یک پسر بچه شیطان و سر به هوا که عشقش آچار بود و باز کردن و بیرون ریختن دل و روده اسباب بازیهایش ، چه انتظاری داشتی ؛ از یک شاگرد نافرمان که گوش به حرفت نکرد و رفت پی مهندسی …
حالا این شاگرد کلاس اول شما یک مهندس شده . مهندسی که از صبح تا شب کارش شده دست و پنجه نرم کردن با آهن سخت و خاک سرد ، و سر و کله زدن با کارگر و استادکار و کارفرما و پیمانکار ؛ و برای خودش آبرو و اعتباری کسب کرده ، که همه اینها از برکت وجود تو و امثال توست ، و دعای خیرتان که همیشه و همه جا یار و یاورمان است …
سالهاست که دنبالت میگردم و جویای احوالت هستم ؛ تا بوسه ای بزنم بر آن دستان مهربان که هنوز نوازش مادرانه آنها را بر سرم احساس میکنم . که چقدر نک مداد شکستیم و باز تراشیدیم و چقدر خط خطی کردیم ، چقدر اشتباه نوشتیم و پاک کردیم ، آنقدر که کاغذ دفترهایمان پاره میشد ، و چقدر شیطنت کردیم و از سر و کول همکلاسی ها بالا رفتیم ؛ و تو مهربانانه خندیدی و بخشیدی و درس دادی و درس دادی و درس دادی …
میگویند هر چیزی اولینش مادام العمر در یاد آدمی میماند ، و تو که اولین آموزگار من بودی ، یادت تا همیشه در خاطرم هست … عمرت طولانی و با عزت تر باد .
با تقدیم دوست داشتنی ترین احترامات ،
تهران – اول مهر ماه یکهزار و سیصد و هشتاد و شش خورشیدی ؛
شاگرد کلاس اول شما ، دبستان صادقیه ( کرمان ) – حمید ناظمی
یا حق


کی میخواد این همه شمع رو فوت کنه ؟ ها ؟؟؟

و آزی ، فارغ التحصیل میشود … ها
ubuntu


به سلامتی و میمنت ، بالاخره بعد از پنج سال آی دی اصلی عالیجناب ترده tardeh@yahoo.com برگشت … ها


فصل گل و صنوبره
عیدی مااااااااااااااااا یادت نره
هااااااااااااااااا

این بالایی بزرگ بشه میشه اون پایینی … ها

ولنتاین مبارک … ها

تـَبـَـلــُدت مبارک … ها