آرشيو براي شهریور, ۱۳۸۶

شهریور
۲۵

کور شی الهی …

فکر نکنین که چون نمینویسم ، پس نیستم ؛ نه خیر ، هستم ، خوبم هستم …

پس : تا کور شود هر آنکه نتواند دید … ها

شهریور
۲۵

معلم بد …


چند روزیه که دوباره برگشتم سراغ خواننده ی محبوب و شماره یک خودم : ابی . ممکنه هر چند وقت یک آلبوم جدید خوب از یک خواننده بیرون بیاد و من باهاش حال کنم ، ولی وقتی اشباع میشم برمیگردم سراغ صدایی به وسعت دریاها ، که منو میبره به دوران دبیرستان ، اون زمانی که با صدای ابی و داریوش روزگار میگذروندیم . یادش بخیر …

الان هم تو آهنگ معلم بد غرق شدم و هر چی گوش میدم ، بازم از شنیدنش سیر نمیشم :

آهای معلم بد ، چقدر جریمه باید ؟
چند تا ستاره بسه ، برای جمع و منها
برای ضرب و تقسیم ، تا کشف این معما
تا بوسه ی قدیمی ، چند تا ترانه راهه
چند تا سپید رنگی ، چند تا سپید سیاهه
آهای معلم بد ، چقدر جریمه باید …

 

به تیغ آفتاب قسم نفس بریده منم
از لج این کج کلاه دوباره رج می زنم
جریمه های خطی ، جریمه های حرفی
جریمه های آبی ، جریمه های برفی
علم بهتر است یا ثروت ، گوشه ی پرت نیمکت
بغل بغل تعارف ، غزل غزل خشونت
آهای معلم بد ، چقدر جریمه باید …

 

بغض کدوم پرنده باید هنوز بباره
زخم کدوم قناری مرهم این دیاره
چند تا شکار آهو تا ته بیشه مونده
تا اینجا داغ آواز چند تا قفس سوزونده

 

آهای معلم بد ، چقدر جریمه باید …

با ترانه زیبایی از شهیار قنبری و آهنگ از فرید زولاند . بیچاره سیستم ماشین ترکید از بس که باهاش با صدای بلند آهنگ گوش میکنم ، جوری که وقتی میرسم خونه ، تا یک ساعت گوشهام سوت میکشه !!!

راستی دختر خاله ، خیلی ممنون از اینکه کامنت گذاشتی . ناراحت نباش ؛ خط نوشته ها ، دل نگرانی نیست ، دلمشغولیه … آره

یا حق

شهریور
۲۲

شهریور
۲۲

اولین سحر …

بازم تنها شدم . دیروز عصر همه برگشتن و من موندم و حوضم . اولین سحر ماه مبارک رو تنهایی سر میکنم . یاد پارسال بخیر ، باز امیر اینجا بود و تنها نبودم . بیچاره به خاطر من مجبور بود گرسنگی بکشه . اما الان اون سر دنیا دیگه مجبور نیست گرسنه بمونه . دلم خیلی واسش تنگ شده و جاش خالیه . امیر خان گل گلاب ، هر جا هستی موفق باشی …

کمتر از یک ساعت تا اذان صبح باقی نمونده . با اینکه خیلی خسته ام و فردا هم حسابی کار دارم ، اما بیدار موندم تا به پیشواز این ضیافت برم . باشد که مقبول افتد …

یا حق

شهریور
۱۷

افشاگری …

میخوام اینجا یه چیزایی رو در مورد یه بنده خدایی افشا کنم :
۱- تا زمانی که مامانش اومد ( لنگ ظهر !) خواب بود . بازم دم حمید گرم رفت استقبال …
۲- برمیگرده . با تماسی که با حمید گرفت ، مثل اینکه حالا حالاها حلوای قنده ، بیخ ریش ما بنده … ها
۳- پیرمرد هم خودتی و هفت جد و آبادت … حالیته یا با مشت حالیت کنم ؟ … هــــــــــا ؟؟؟

شهریور
۱۴

گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد

دیشب با محسن و وحید رفتیم جایی که خیلی ازش خاطره دارم ( خاطره اش هم از نوع خوردنیه!! ؛ حالا کجا ، بماند ) . محسن از یه دخترک فال فروش برای هر سه تامون فال خرید . با اینکه با خواجه قهرم ! ، به احترام محسن یکی برداشتم و دادم خودش برام بازش کنه . این غزل اومد :

گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد ؛ بسوختیم در این آرزوی خام و نشد

به لابه گفت شبی میر مجلس تو شوم ؛ شدم به رغبت خویشش کمین غلام و نشد

پیام داد که خواهم نشست با رندان ؛ بشد به رندی و دُردی کشیم نام و نشد

رواست در بر اگر می‌طپد کبوتر دل ؛ که دید در ره خود تاب و پیچ دام و نشد

بدان هوس که به مستی ببوسم آن لب لعل ؛ چه خون که در دلم افتاد همچو جام و نشد

به کوی عشق منه بی‌دلیل راه قدم ؛ که من به خویش نمودم صد اهتمام و نشد

فغان که در طلب گنج نامه مقصود ؛ شدم خراب جهانی ز غم تمام و نشد

دریغ و درد که در جست و جوی گنج حضور ؛ بسی شدم به گدایی بر کرام و نشد

هزار حیله برانگیخت حافظ از سر فکر ؛ در آن هوس که شود آن نگار رام و نشد

وقتی خوندش ، گفت : حال کردی ؟ خوب جوابتو داد ؟ منم که لجباز !!! ، گفتم : عالی بود ، ولی من سر قهرم هستم که هستم …

ولی خداییش … شدم خراب جهانی ز غم تمام و نشد

یا حق

شهریور
۱۳

کله پاچه …

امشب من و اون ( حمید رو میگم ) و مهدی غنی و محسن رحمت و جناب مرحوم رفتیم کله پاچه خوری . آی که چه حالی داد … هـــــا

شهریور
۱۱

کاش اینجا بودی …

شهریور
۱۰

آشتی ؟؟؟

من … ؟ اون … ؟ خواجه … ؟ آشتی ؟؟؟
استغفرالله … یه چی میگی هــــا … ها

شهریور
۱۰

یاد تو …

ترانه یادِتو ، شعر از سعدی ، با صدای کمال الدین منبری …

ادامه مطلب »

شهریور
۷

شب مهتاب …

امشب شب مهتابه ، حبیبم رو میخوام … ها ;)

شهریور
۶

چهار سال پیش در چنین شبی …

یادش بخیر . چهار سال گذشت … ( نمیدونم این کنتور من چرا اینجوریه ؛ هم خیلی تند میچرخه ، هم هیچ چیز از یادش نمیره !!! )

انگار همین دیشب بود . چهار سال پیش مثل امشب ، در جوار حرم پیغمبر بودم .خیلی از ایرانی ها توی صحن جمع شده بودن ( چون از ساعت ۱۱ شب تا اذان صبح دربهای ورودی به ساختمان حرم رو میبندن ) و با وجود اینکه شرطه ها نمیذاشتن مردم جمع بشن ، ایرانی ها یک اجتماع بزرگ بصورت دایره هایی داخل هم تشکیل داده بودن و یک نفر وسط این حلقه با صدای بلند شعر میخوند و مداحی میکرد . ( آخ که حالی داشت اون شب . خوش به حال اونایی که الان ، در شب میلاد فرزندش کنار حرم پیامبرند … ) منم تنها و سرما خورده ( روز قبلش در حال زیارت دوره وقتی سوار اتوبوس کولردار شدم ، سرما خوردم ) یه گوشه وایستاده بودم و تماشا میکردم . بعد از مراسم که تا ساعت ۳ صبح طول کشید ، چند تا از بچه های کاروان بین مردم بستنی پخش میکردن که منم یکی گرفتم ولی چون سرماخورده بودم بستنی رو نخوردم و گفتم میبرم هتل واسه مادربزرگ . وقتی که داشتم برمیگشتم دیدم سر آشپز کاروان ( که یک مرد چاق تپل خیلی باحال بود ) نزدیک درب ورودی صحن روی زمین نشسته . رفتم طرفش و گفتم : حاجی چرا اینجا نشستی ؟ گفت کارم که تموم شد گفتم بیام حرم . ولی چون خسته بودم و نمیتونستم راه برم همینجا نشستم . بستنی رو تعارفش کردم . تا بستنی رو دید اشک تو چشمش حلقه زد و گفت : اینجا که نشسته بودم رو کردم به سمت گنبد خضراء و توی دلم به پیامبر گفتم دلم هوس بستنی کرده ، چی میشد الان اینجا یه بستنی واسه ما میرسید . مثل اینکه هنوزم منو دوست داره که اینقدر زود جوابمو داد …

اونشب اون بستنی قسمت اون بنده خدا بود . هر چند بعدا تو مکه حسابی جبران کردم و تقریبا هر شب کنار خانه خدا یه بستنی خوردم ( که چقدر خوشمزه بود ) ، ولی یاد و خاطره ی اون بستنی نخورده ی شب نیمه شعبان تو مدینه ، تا وقتی زنده ام از یادم نمیره …

آیا میشه یک بار دیگه بطلبه ؟

یا حق

شهریور
۴

دنده عقب … !!!

وقتی یک بار از دوست دخترت ضربه می خوری ، درست مثل اینه که با ماشین بهت زده و داغونت کرده ؛ ولی وقتی می بخشیش درست مثل اینه که بهش فرصت دادی تا دنده عقب بگیره و دوباره از روت رد شه تا مطمئن بشه دیگه هیچ چیز از تو نمونده … هـــــا

شهریور
۳

نمیدونم … !

نمیدونم چرا چند روزه نوشتنم نمیاد . نه اینکه چیزی واسه نوشتن نداشته باشم ها ، نه ؛ اتفاقا این چند روز خیلی اتفاقها افتاده ، بعضی جالب و بعضی ناراحت کننده ( که حتی یکیشون اینقدر تکان دهنده بود که هنوز یادش میفتم حالم گرفته میشه ) ، ولی شاید چون یا خیلی خسته ام ، یا وقت نمیکنم . اگر هم وقت داشته باشم به کارهای عقب افتاده میرسم . نمونه ش اینکه امشب وقت کردیم با وحید پشمک رو بشوریم (: دیگه خاکستری شده بود بیچاره . بعد از شستن حسابی با سشوار خشکش کردیم . الان دقیقا یه توپ پشمالو شده ، مثل یه بچه شیر …
چند تا خط نوشته نیمه آماده هم دارم ، ولی وقت و حوصله تموم کردنشون رو ندارم . خدا رو چه دیدین ، شاید امشب همتی بکنم یکشون رو گذاشتم تو وبلاگ ، البته شاید …

یا حق


کلیک کنید …

چهارشنبه ۲۹ / آبان

WERWOLF

۳۲

پنجشنبه ۹ / خرداد

.
عالیجناب ترده ۳۲ ساله شد … هـــا

www.tardeh.com

شنبه ۲۱ / اردیبهشت

.
عالیجناب ترده.کام شد … هـــا

ها ها ها ها …

یکشنبه ۱۸ / فروردین

سال نو …

پنجشنبه ۱ / فروردین

مبارک مبارک مبارک مبارک مبارک مبارک مبارک مبارک مبارک مبارک مبارک مبارک مبارک مبارک مبارک مبارک مبارک مبارک مبارک مبارک مبارک مبارک مبارک مبارک مبارک مبارک مبارک مبارک مبارک مبارک … ها

سنگ نوشته …

شنبه ۱۳ / بهمن

بر روی سنگ نوشتم : دوستت دارم
ای الهی همون سنگ بخوره تو سرت که این چیزا حالیت نمیشه … ها

نامرد …

جمعه ۱۲ / بهمن

اصولاً ، اساساً و کلاً دخترا نامردن . چون اگه مرد بودن که دختر نمیشدن ، میشدن پسر … ها

کلاس اول …

پنجشنبه ۱۱ / بهمن

روباهی به زاغی گفت: به به، چه دمی، چه سری، عجب پائی!
زاغ عصبانی شد و گفت: بی تربیت! خجالت بکش! اون موقع من کلاس اول بودم. الان شوهر دارم …
… ها

عشقولنگ

سه شنبه ۹ / بهمن

این عشقولی منه … ها

اندر حکایت …

جمعه ۵ / بهمن

اندر حکایت آفرینش ، باز یاد این سخن فردوسی پاکزاد افتادم :

زن و اژدهـــــا هر دو در خاک به
جهان پاک از این هر دو ناپاک به

یادم باشه ایندفه رفتم طوس ، دو تا ماچ آبدار به مزارش بچسبونم … ها