آرشيو براي خرداد, ۱۳۸۶

خرداد
۳۱

حملـــــــــــــــه …

خودش میره بلیط میگیره ، میگه بیاین . اونم نه یه نفر ، نه دو نفر ؛ شش نفر . حالش خوب نیست اصلا . دکترها هم که خیلی وقته قطع امید کردن . شب جمعه ای واسه شادی روح من یه صلواتی ، خیراتی … خلاصه یه کاری بکنین .

خرداد
۳۱

آخرین روز بهار …

امروز آخرین روز بهاره ، یه فصل دیگه و یه بهار دیگه هم گذشت ( خدا رو شکر به خیر و خوشی ) . دیشب هم محسن و مَهدی بعد از چند سال همدیگه رو دیدن . اگه خدا بخواد کاری که کردم ثواب شده ( محسن هم موافقه ! ) . امیدوارم دوباره خراب نشه …

از فردا تابستان شروع میشه . الان هوا اینقدر گرمه ، چله تابستون چی بشه ، الله اعلم … خانواده محترم ( شعمدانی !!! ) هم که دارن تشریف ( شما بخوانید حمله !!! ) میارن اینجا . خدا آخر و عاقبت منو بخیر کنه . از همه طرف داره حمله میشه ؛ گرما ، تشریف فرمایی خانواده ( جمعی اراذل و اوباش ) ، اضافه شدن پروژه ها ، … منم که از همین الان دستهامو به نشانه تسلیم گرفتم بالا ، طبق معمول … یا حق

خرداد
۳۰

صبر …

نه خیر ، این حمید آدم شدنی نیست که نیست . بعضی وقتها یه کارهایی میکنه عقل جن توش میمونه . من هنوز نمیتونم بفهمم چشه . فقط اینو میدونم هر کی دیگه بود عمراً میتونست تحمل کنه . اینقدر صبر و تحمل واقعاً عجیبه . اما امان از روزی که کاسه صبرش لبریز شه ، خدا به طرف مقابل رحم کنه …

یکی منو نجات بد ه ه ه ه ه ه ه … :((

خرداد
۳۰

بازم یه روز خوب

بعد از دو روز مزخرف امروز اومدم کارگاه . خدا رو شکر همه چی خوبه ( به قول بعضی ها : Every thing is OK ) . الان هم داریم با بچه ها تو سر و کله هم میزنیم ( خداییش این دو روز حالشون رو خیلی گرفتم ، بیچاره ها داشتن میمردن ) . فقط نمیدونم کی میخواد این مسئله که دیگه واقعا کهنه شده و پوسیده ، تموم شه . خداوند بعضی ها رو مشمول رحمت و مرحمت ( منظورم کمی عقله ) خویش قرار بده … یا حق

خرداد
۲۹

یه دوست قدیمی

سه روزه که محسن اومده تهران . یه دوست قدیمی که از دوره راهنمایی میشناسمش . خیلی بچه باحالیه . این چند روز با هم بودیم و خوش گذشت ، هر چند خیلی به هم ریخته ام . اوضاع و احوالم درب و داغونه . بیچاره محسن …

حوصله نوشتن نداشتم . آزی خانم امر فرمودن بنویس ، ما هم اطاعت امر نمودیم ، البته فقط برای خالی نبودن عریضه …

تا بعد … یا حق

خرداد
۲۷

ثواب یا کباب ؟؟؟

امشب واسه قدیمی ترین دوستم ” مَهدی “( امسال سال هفدهمه ) یه کار به نظر خودم ثواب کردم که فقط خدا کنه کباب نشه … یاحق

خرداد
۲۶

مجردی ؟؟؟

آره ارواح دُمبت . زندگی مجردی حال میده ؟ عمه من دیروز زنگ زده بود مادربزرگش ، قسمش میداد بیان پیشش ، که از تنهایی دارم دق میکنه ؟ کم مونده بود اشکش در بیاد بدبخت …
دلم واسه این حمید میسوزه ، بیچاره چهار پنج روزه حالش خوب نیست ، غذای بیرون نمیتونه بخوره ، وقتی هم میرسه خونه اینقده خسته ست نمیتونه هیچی درست کنه بخوره . هیچکس هم که بهش زن ( همسر !!! ) نمیده ( خداییش هیچ آدم عاقلی پیدا میشه بچه شو بده دست این !؟ ) . ولی اینقده پر رو هست که میگه زندگی مجردی …
ببینین من دیگه از دست این چی میکشم … ای خداااااااااا :((

خرداد
۲۶

کارت ملی

چشمم روشن ، مبارکا باشه ، الهی خیرش رو ببینم …
بالاخره چشم ما هم به جمال کارت ملی روشن شد ، البته بعد از ۹ ماه . تازه اونم خودم رفتم ثبت احوال گرفتمش . ( جالبه ، مثل اینکه پست با ثبت احوال مشکل داره . چون مهر پارسال تقاضای کارت ملی رو با تمدید گذرنامه و گواهینامه با هم داده بودم . گذرنامه ۱۰ روزه اومد ، گواهینامه ۲۰ روزه . اما کارت ملی نیومد تا خودم مجبور شدم برم بگیرمش )

کارت ملی

قبض موبایل هم مثل کارت ملی نیومد . باز خدا خیر به اینترنت بده ؛ رفتم از پرتال شرکت مخابرات اون رو گرفتم .
( آدرسش رو میذارم ، واسه آدمهای پرمشغله ( شما بخوانید تنبل ) ی مثل من به درد میخوره : www.mci.ir )
البته با یه سکته ناقص همراه بود . دیگه قبض رو تو وبلاگ نمیذارم ، چون مایه شرمندگیه … باز خدا رو شکر اینم میشه با اینترنت بانک سامان پرداخت کرد . ( قابل توجه آدمهای پر مشغله … !!! )
ادامه مطلب »

خرداد
۲۳

سحرم کشیده خنجر …

چه غریب ماندی ای دل ، نه غمی نه غمگساری
نــه بــه انـتـظـــار یــاری ، نــه ز یـــار انـتــظــاری

رفتم تانک رو گرفتم . دلم واسش تنگ شده بود . هنوز همون سی دی قبلی رو پخش بود . بعد از آلبوم افتخاری ، آلبوم ” با ستاره ها ” ی همایون شجریان بود ، با آهنگ زیبای غمگسار . منم طبق معمول یک کم جنبه رو گذاشتم کنار ، با صدای بلند …

غــم اگــر بــه کــوه گـویــم، بــگـریــزد و بــریــزد
کــه دگــر بــدیـن گــرانـی نـتـوان کشیــد بــاری

این آهنگ رو هم گذاشتم تو سایت واسه شنیدن . فقط کافیه روی اسم آهنگ کلیک کنین . ( همه آهنگهایی که تو وبلاگ گذاشتم همینجوریه )

سحرم کشیده خنجر که چرا شبت نکشته‌ست
تــو بـکــش که تا نیفـتـد دگـرم بـه شـب گـذاری

ادامه مطلب »

خرداد
۲۳

موبایل نو …

بالاخره این حمید اسکروچ دست از دل برداشته و رفته یک گوشی باکلاس واسه خودش خرید . خیلی برام جالبه ، واسه بقیه حاتم طاییه ، ولی واسه خودش اسکروچ . واسه بقیه بهترین چیزا رو میخره ، به من و خودش که میرسه کنس میشه . همینه دیگه ، هیچ کارش هم نمیشه کرد… ( قابل توجه اندوه ماه ؛ رفته نوکیا ۶۲۳۳ خریده ، اونم مشکی ;-) … )

خرداد
۲۱

ا و ر ک ا ت

یه راه واسه رفتن به ” ا و ر ک ا ت “ پیدا کردم توپ . بالاخره بعد چند سال تونستم سری به خودم تو ا و ر ک ا ت بزنم …

خواستین بگین راهنمایی تون کنم … یاحق

خرداد
۲۱

عجیبا ً غریبا

واقعا ً که ، من که باورم نمیشه ، شما چی ؟ البته اگه به چشم خودم ندیده بودم باور نمیکردم . هرچند هنوز هم فکر میکنم خواب دیدم . حمید ، پیاده روی، اونم تنها ، نصفه شب ، توچال … جل الخالق ، به حق چیزای ندیده و نشنیده

حمید بعضی وقتها کارایی میکنه که در عقل ( چیزی که وجود خارجی نداره ! ) هیچ تنابنده ای نمیگنجه . الان هم که پاش درد میکنه و لنگ لنگان قدمی برمیدارد . همینه دیگه ، نکرده کاره بچه مون …

در ضمن جاوید مواظب خودت باش . همچین بزنم تو سرت ، خودت میدونی صدای چی بدی …

خرداد
۲۱

توچال ، بام تهران …

ساعت ۱۱ شب در یک تصمیم ناگهانی و عجیب و غریب !!! لباس پوشیدم و پیاده راه افتادم طرف توچال ( تانک هنوز تعمیرگاهه و شاید اگه بود اینکار رو نمیکردم ) . خیلی وقت بود ( حداقل امسال ) توچال نرفته بودم . هوا عالی بود و آسمون پر ستاره . تا ایستگاه یک رو پیاده رفتم . طبق معمول خیلی ها اومده بودن واسه پیاده روی . دفعه قبل که شب رفتم توچال پارسال همین موقع ها بود . البته اون شب تنبلی کردم و هر چند اصرار به ادامه مسیر بود از وسط راه برگشتیم . اما امشب با اینکه تنها بودم تا آخرش رفتم . جای دوربین کانن خالی بود چون با دوربین موبایل نمیشه تو شب خوب عکس گرفت …
بیست و یکم خرداد 86 ، ساعت 12 شب ، توچال
پای راستم خیلی اذیتم کرد ، احتمالا بعد از بازی فوتبال بدتر شده . به قول هومن : ما ورزشکارها … !!!
ساعت ۱ رسیدم خونه . خیلی خوش گذشت . توی مسیر داشتم آهنگ های محسن نامجو و همین دو تا آهنگ افتخاری رو گوش میدادم ” گذشت آنکه تو سالار دلبران بودی … “ نمیدونم چرا چند روزه دلم دنبال بهونه میگرده ، کسی هم نیست که بهش غر بزنم و عقده دلم رو خالی کنم …
” از روزگار دلم گرفته ، از این تکرار دلم گرفته ، دلم میخواد گریه کنم ، بارون ببار دلم گرفته “
یاد چند وقت پیش افتادم که یک نفر باعث شد یه دل سیر گریه کردم و تا چند روز حالم خیلی خوب بود . اما بازم مثل اینکه دل هوای گریه داره …
پام هنوز درد میکنه . خدا کنه بیشتر اذیتم نکنه و تا فردا خوب شه … یاحق

خرداد
۲۰

گذشت آنکه تو سالار دلبران بودی …

قدح به سر کنید ، آن قدح به سر کنید
شب را سحر کنید ، غم دنیا را از سر به در کنید

چند روزیه که حالم خوب نیست . دلشوره دارم ؛ نمیدونم ، شاید قراره اتفاقی بیفته ، هرچند همیشه منتظر اتفاقی هستم . فقط خدا کنه خوب باشه …

الا ای یار خطر دارد جدایی ، نهال بی ثمر دارد جدایی
بیا که ما و تو یک جا نشینیم ، که مرگ بی خبر دارد جدایی

دیشب ساعت ۱۲ !!! داشتم تانک رو میبردم تعمیرگاه ( راستی یادم رفت ، شدم رستم بی رخش ) . سی دی رو اتفاقی عوض کردم ، آلبوم ” تو میایی ” علیرضا افتخاری بود . با دو تا از آهنگهاش خیلی حال میکنم : قدح و تو ندیدی مرا

زندگی چیست ؟ خون دل خوردن ، زیر دیوار آرزو مردن
رسم دورنگی آیین ما نیست ، یک رنگ باشد روز و شب من

مسیر خلوت بود ، منم صدا رو زیاد کرده بودم و با خودم حال میکردم … ادامه مطلب »

خرداد
۱۹

پدر سلامتی !!!

اینا هم نوبرن بخدا ، یه مشت آدم گنده پاشدن مثلا رفتن فوتبال . وسط بازی که فِرت و فِرت سیگار ( تیم دخانیات همینه دیگه ) ، بعدش هم رفت تو کبابی مثل قوم یاجوج ماجوج و آدم های از قحطی در رفته اینقده خوردن که نتونستن از جاشون بلند شن . آخه یکی نیست به اینا بگه باباتون خوب ، ننه تون خوب ؛ دیگه ورزش کردنتون به کجا بنده . رفیقهای حمید دیگه از این بهتر نمیشن … والا .


کلیک کنید …

چهارشنبه ۲۹ / آبان

WERWOLF

۳۲

پنجشنبه ۹ / خرداد

.
عالیجناب ترده ۳۲ ساله شد … هـــا

www.tardeh.com

شنبه ۲۱ / اردیبهشت

.
عالیجناب ترده.کام شد … هـــا

ها ها ها ها …

یکشنبه ۱۸ / فروردین

سال نو …

پنجشنبه ۱ / فروردین

مبارک مبارک مبارک مبارک مبارک مبارک مبارک مبارک مبارک مبارک مبارک مبارک مبارک مبارک مبارک مبارک مبارک مبارک مبارک مبارک مبارک مبارک مبارک مبارک مبارک مبارک مبارک مبارک مبارک مبارک … ها

سنگ نوشته …

شنبه ۱۳ / بهمن

بر روی سنگ نوشتم : دوستت دارم
ای الهی همون سنگ بخوره تو سرت که این چیزا حالیت نمیشه … ها

نامرد …

جمعه ۱۲ / بهمن

اصولاً ، اساساً و کلاً دخترا نامردن . چون اگه مرد بودن که دختر نمیشدن ، میشدن پسر … ها

کلاس اول …

پنجشنبه ۱۱ / بهمن

روباهی به زاغی گفت: به به، چه دمی، چه سری، عجب پائی!
زاغ عصبانی شد و گفت: بی تربیت! خجالت بکش! اون موقع من کلاس اول بودم. الان شوهر دارم …
… ها

عشقولنگ

سه شنبه ۹ / بهمن

این عشقولی منه … ها

اندر حکایت …

جمعه ۵ / بهمن

اندر حکایت آفرینش ، باز یاد این سخن فردوسی پاکزاد افتادم :

زن و اژدهـــــا هر دو در خاک به
جهان پاک از این هر دو ناپاک به

یادم باشه ایندفه رفتم طوس ، دو تا ماچ آبدار به مزارش بچسبونم … ها